از دَم ِ زیستن، زمانه تهی ستهستی از جان ِ جاودانه تهی ست
چشم از اندوه ِ ابرها لبریز
از دَم ِ زیستن، زمانه تهی ست
انقلابی کردم و شد غرق ماتم کشورم --------- خاک عالم بر سرم
تازه فهمیدم بلانسبت که خیلی ه...
درحالیکه سرم به آرامی روی کتف او قرار دارد به ضربان قلب او گوش میدهم وگرمی بدنش را ا...

در سوگ یک خدای مرده ام
و رویای شیطانی که شور و خواهش های مرا به عمق تنت پیوند زند
باور...